ماهی کوچولوی نازنازی

تو بشناس کز مرز ایران زمین .... یکی مرد بد نام او آبتین....ز تخم کیان بود و بیدار بود.... خرد مند و گرد و بی آزار بود. "فردوسی"

 

 

 

 

آبتین عسلمم تعطیلات ( ار دیبهشت )با بابایی رفتیم شمال  امسال کاملا همه چیز و فهمیدی حتی معنی شمال رو هم درک می کردی حسابی بهت خوش گذشت فقط می خواستی بری کنار دریا اگه تمام روز کنار دریا بودیم تو خسته نمی شدی هر بار هم که می خواستیم بریم خونه با گریه می اومدی و دوست نداشتی که بریم  جالبه با اینکه این قدر آب دوست داری و عاشق آب بازی هستی  اما بازی با ماسه ها رو بیشتر دوست داشتی .  فقط حیف که تعطیلات کم بود و مجبور بودیم برگردیم .حالا هم که اومدیم خونه فقط می شینی و فیلم هاتو می بینی و همه اش می گی مامان بازم بریم دریا (.می خواهم برم دریا) ماسه بازی کنم.

جالبه از وقتی از شمال اومدیم هر کجا شن می بینی می گی مامان بازی کنم فکر می کنی هر کجا شن و ماسه بود باید بازی کنی...

 

 

 

این مسافرت برای تو نازنینم بار مثبت زیادی داشت با کوه -جنگل  -دریا  -آ بشار  .با همه اینها آشنا شدی و از نزدیک دیدی و مامانی همه رو برات توضیح داد و تو هم مثل همیشه گوش می دادی و همه رو تو خاطرت می سپردی بعدا که دوباره می دیدی برام می گفتی ( مامان این کوه )

الان ازت بپرسم آبتین کجا می خواهی بری می گی دریا...

اینم چند تا عکس از آبتین دلبر...

 

 

اینم خاله فائقه آبتین که ما مهمونشون بودیم  به زور با آبتین یه عکس گرفت

این قدر بازی کنار دریا رو دوست داشتی که حتی حاضر نبودی یه عکس بگیری و یه دقیقه بازی نکنی توی همه عکس ها به زور توی بغل هستی عقش مامان.

 

اینم دوسته دوست داشتنی آبتین(آبتییم خیلی خیلی آیلا رو دوست داره )طوری که هنوز می گه مامان فیلم آیلا رو ببینم)

آبتین عزیزم اینجا دست آیلا رو گرفتی و می خواستی که نره توی دریا بهش می گفتی بیا نرو  (می خواستی مانع از رفتنش بشی)

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ توسط کتی نظرات () |

 

آره پسرک نازم جدیدا این جمله رو (خیلی دوستت دارم)  و زیاد تکرار می کنی هر وقت دلت برام تنگ میشه می یایی دو دستت و حلقه می کنی دور گردنم و صورتت و می چسبونی به صورتم و می گی خیلی دوستت دارم خوب معلومه منم بغلت می کنم و کلی ماچ و بوسه و قربون صدقه می گم مرسی عزیزم منم عاشقتم  تو جواب می دی  منم عاشقتم... (وای که برات می میرم پسرکم)

کارهات  محبتت روز به روز بیشتر و تو دل برو تر میشه نفسمممممم

پسرک نازنینم روز به روز کاملتر و هدفمند تر می شی خیلی زود داری بزرگ می شی  از دیروز خودت کتاب ها تو می خونی کتاب قدقدی – چی چیل- و بع بعی ات و خیلی زیاد دوست داری  و همه صفحاتش و حفظ کردی  دیروز از بابا خواستی که برات بخونه وقتی بیت اول و می گفت تو بقیه رو می خوندی باورش برامون سخت بود و کلی برات ذوق کردیم  خودتم خوشحال شدی و معلوم بود که خوشحالی که تونستی یه گام جلوتر بری و برات موفقیت بزرگی بود  که می تونی خودت کتاب بخونی  خوشحالی توی چشمات  موج می زد .همیشه کارهات غافلگیر کننده است عزیزم.

عزیزکم پاره تنم بهت افتخا ر می کنم که هوش خوبی داری با محبت هستی و کارهات و عاقلانه انجام میدی.

آبتینکم دیونه لب تاپ هستی و شب وروز فقط حواست به لب تاب یه لحظه از جلوی چشمت دور نمی شه و همه اش حواست هست که الان لب تاب کجاست.

عزیزکم ازت می پرسم دلبر کی هستی  می گی دمبر شما هستم.

ازت می پرسم عشق کی هستی  می گی عقش شما هستم.

می گم کی برات بمیره  می گی تو برام  می میری.

هر وقت به شوخی گازت می گیره زود شاکی می شی و می گی آی گاز نگیر بوس کن حتما باید همون جا رو بوس کنم تا راضی بشی شیطونکم.....

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ توسط کتی نظرات () |

بابایی  عشق من و مامان تولدت مبارک

 

 

 

یه جشن کوچولوی سه نفری برای بابایی گرفتیم  و بابایی هم

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید

شام بردمون بیرون  و آبتینم حسابی هر کاری دوست داشتی کرد ی و با 5 تا انگشتت افتاده بودی توی کیک تولد بابایی همه اش می گفتی کیک تولد بده فقط دنبال کیک بودی و با انگشت کوچولوت دهن من  و بابا کیک می گذاشتی

به بابایی  می گی بابایی تولدت مبارک بابایی هم کلی برای تبریک گفتن تو ذوق کرده و بوس بارونت کرده دیگه نمی تونست جلوی احساساتش و بگیره گفتن این جمله تو براش بهترین هدیه بود...

 

 دهن بابایی کیک میذاری

 

  

نوشته شده در شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ توسط کتی نظرات () |